و چشمانم بيقرار گريستن بود، تا شايد قطرات باران ابرهاي غصه ام، مرهمي باشد بر التهاب دلتنگي هاي گاه به گاه که با اندک غفلتي از کوله بار تنهايي ام بيرون مي پرند و حس کوچک خوشبختي ام را به تمسخر مي گيرند و با خنده هاي سرمستانه شان دلم را به عزاي دوري دستانت مي نشانند.
آن هنگام، بي تاب تر از هميشه، در پس ويراني هاي کوچه دلم به دنبال تو مي گردم تا سر بر شانه هاي مهربانت بگذارم و با گريه هايم به هجوم دلتنگي ها بخندم. اما . . .
آري، تو نبودي و چشمانم بيقرار گريستن بود. . .
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...
گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .
به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .
به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .
به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت دارم * .
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم .
به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .
به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .
به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم * . . .
من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم
به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .
لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .
آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...
به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .
من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...
به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .
به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی
به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...
ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها * دوستت دارم * .
پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟
این بار او سکوت کرد .
و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...
اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...
و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست
خواستم به وسعت قلبت برایت سیب بچینم افسوس دستهایم کوچک بود.
ممنون از دوستای خوبم " کلبه صمیمی" و "مانیای " عزیز که این شعرا رو برام فرستاده تو این یه مدتی که من نبودم به من لطف داشته ممنون از همه عزیزان که نظر دادن
بگو . برایم داستان بگو. از قصه انتظاری بگو که روزی به سر می رسد. از جاده ای که پایان می گیرد و مسافری که به منزل می رسد. خسته از دوری راه.دلشکسته از سکوت جاده ها. زخمی سنگلاخها. برایم از مسافر بی توشه بگو. از درختان سرو کنار جاده که در قلب یک انتظار پوسیده می شوند چشم به آسمان باران می خواهند اما دریغ از تکه ابری حتی باد هم سر ناسازگاری دارد .برایم از قصه سفر بگو که فصل آخرش اینبار خوش نیست. لبریز از سکوت و تنهایی است . می دانم که خسته به خانه برمی گردی.زخمی راه.درمی گشایی بی آنکه هیچکس به انتظارت باشد.هرچه هست تاریکی است نه روشنایی چراغی نه گرمای اجاقی.خود را به روی کوسن های رنگارنگ دست دوز رها می کنی تا در آغوششان از خویش و هر آنچه می دانی یا می خواهی رها شوی. باید سر بر شانه سرد کوسن ها بگذاری غبار چندین ساله تو را در آینه مچاله می کند. همه چیز مثل گذشته است اما بی رنگ ترخاموش تر تنهاتر. باید شومینه کهنه را روشن کنی تا همراه با بوی هیزم سوخته گرما در استخوانهایت نفوذ کند .گوش کن باز باران می بارد. پنجه های باران بر پنجره می ساید. نگاه کن باز چشمان تو ابری شده اما دستی نیست که خیسی گونه هایت را نوازش کند. در خویش مچاله می شوی . روتختی طلایی رنگ را دور خودت می پیچی به شعله های آتش خیره شده ای چه زیبا می رقصند. دلت آهنگی قدیمی می خواهد. با خود زمزمه اش می کنی. آرام آرام غبار فرسودگی بر همه چیز دست یافته است. همه چیز بوی کهنگی می دهد. چیزی شبیه ماندن و اصل شدن و ... زوال. چیزی مثل از هم پاشیدگی. خوب که نگاه می کنی ذره های وجودت را معلق در فضا می بینی. تک تک استخوانهایت را که در برابر چشمانت به لحظه ای از هم می پاشند . می ترسی . چشم می بندی . می خواهی بخوابی. خواب رویای فراموشی
امروز هوايي ديگر در سر دارم .امروز دلم خورشيد مي خواهد كه مرا در خود گيرد آتش زند بسوزاند مي خواهم بدوم آنقدر كه هيچ غزالي به پايم نرسد اين زنجيره هاي بايد و نبايد را از پايم باز كنيد اين ديوانه را به حال خويش رها كنيد بگذاريد تا مي تواند زندگي كند تمام روزها و ماهها و سالها از آن شما امروز را از من دريغ نكنيد نمي دانم چه داشت اين جام امروز كه نخورده از آن جرعه اي سرمست شدم چه كرد با من اين دقايق كه خود را ديگر باز نمي شناسم از ذره ذره اين زندگي.امروز عاشقم با اين عاشق از اسارت مگوييد بگذاريد كه آوار كند تمام اين قفسهاي سربي را بگذاريد كه درهم شكند تمام اين خستگي ها كسالتها و خميازه ها را امروز در رگهايم آسمان آبي جريان دارد دهانم طعم شور درياها را مي دهدمي توانيد بر پيكره ام تخم گل هميشه بهار بكاريد مي توانيد مرا به تمام نهال هاي نورس زمين پيوند بزنيد مگر نمي بينيد بوي خاك باران خورده مي دهم.مرا نترسانيد از هجوم زمستانها مت تبلور تمامي فصولم.گوش كنيد صدايم مي كنند بگذاريد غرق شوم در تماشاي امروز راضي نشويد تمام شور اين صبح در من يخ بزند منجمد شود رهايم كنيد چه مي خواهيد از اين ديوانه عاشق رهايم كنيد.
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي : ازين عشق حذر كن ! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينة عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت ! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ! بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم فريدون مشيري
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي فداي مهربونيات چه میکني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم کمه ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته يه قلب تنها و کبود هلاک يه نگاهته من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت ميميره روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي يه وقت من و گم نکني تو دود اون شهر غريب يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشکني اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه مثه يه بچه که بار اوله ميره مدرسه تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟ دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون يادت مي آد گريه هامو ريختم کنار پنجره داد کشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي کني فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميکني گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست عکساي نازنين تو با چند تا گل کنارمه يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه تو رفتي و غريب شدم چه دنياي عجيبيه زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا کتاب که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره منم همون کسي که بيشتر از همه دوست داره
دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود. شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد ميداند که تمام طعم عشق به دلشورههاي شبانه است. دوست دارم هميشه شبها تو را کم داشته باشم، تا وقتي چشم بر روي هم ميگذارم خوابت را ببينم و چشم که باز ميکنم در صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم. سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتي نيستي و لحظههايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي ميکنم. اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است. سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم. شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوري را بخاطر آغاز دوباره مهرباني. اينطور است که همه چيز حتي تلخيها هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتني است.
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ي جدايي را
بدترين درداين نيست که عشقت بميره بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه بدترين درداينم نيست که عاشق يکي باشي واونم ندونه بدترين درداينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوستت داشته
بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ، بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ، اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ، اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم ، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه ي وجود توست